تبليغاتX
!... full of the ali's love - این سکوتو بشکنو حرفی بزن ...!
!! BUT ALLAH IS YOUR PROTECTOR AND HE IS THE BEST OF HELPER

 

" روان نوشت "

باز از اون شباس که دارم از خواب میمیرم ولی انقدر تو فکرم حرفو خنده و گریس که باید تا صبح راه برم .

از تو یخچال شیشه ترشی آلبالو رو در می آرم خالیش میکنم تو بشقاب روش انقدر نمک میزنم که سفید میشن . یاده حرفه مامانه طناز افتادم که میگفت " تو از فشار خون، جوون مرگ میشی " چه توهمی؛ جوون مرگ . اونجوری زودترمیبینمش .

میام تو اتاقم . یه لحظه احساس میکنم خیلی دوسش دارم . میرم تو خلوته همیشگیم . چقدر خوبه که من انقدر کوچولوام که تو کمد دیواری جا میشم . صورتمو فرو میکنم تو لباسا . هر کدوم بوی یه عطری میده . اون مانتو مشکیمو میبینم که یه زمانی چقدر سرش با مامانم جروبحث کردیم . میگفت تو که نمیپوشیش چرا نگهداشتیش ؟ بزا بندازمش ؟ تو چشاش نیگاه میکنم و بهش میخندم ، یه ماچه سفت میکنمشو میگم :

" نوچ " (آخه باره اول که ... ) لعنت به باره اول که همه چیز از همون جا شروع شد . همه چیزی که هیچی نیست ...!

یه دفعه حرفای امروزه سارا یادم میوفته . لبخندم خشک میشه . " به چه عذابی اومدم تالار بزرگ کشور که فرزادو ببینم ، ولی ... " . سارایی ! سارای خوبم ! قوربونه هق هق گریه هات برم ! عوضش محمد آهنگیرو خوند که شعرش ماله فرزاد بود ... !

ببینم ، ببینمش ، دیدمش ، دیدن ، دیدار ، دید ...

وای خدای من یاده سه شنبه دیوونم میکنه . همه چی انقدر فانتزی بود که ....

باورم نمیشه ! طناز داشت پرواز میکرد . ساعت 10 شب از تهرانپارس یه ربعه رسوند میرداماد . 5 دقیقه ای رسوند فنجون . بعدشم ایستگاه اتوبوس ...

و بعدش بی معنی ترین سلامی که میتونه بین دو نفر ردو بدل شه !

خدای من ! میخواستم کلی حرف بزنم . هیچی ! حتی یه کلمه هم به ذهنم نمیرسید . فقط تنها حرکتی که تونستم تو اون لحظه ی مسخره انجام بدم این بود که بگم : میخواستم بهت یه چیزی بگم  ولی وقتی دیدمت ... .

دلم میخواست یه دله سیر بزنمش ؛ یه دله سیر نگاش کنم ؛ یه دله سیر گله کنم ؛ یه دله سیر ... پس من کی از تو سیر میشم ؟؟؟  چرا در عینه پررویی یه مظلومیتی داری ؟

همشون قطاری وایسادن که یکی یکی بیان تو مخم .

آلبالو ها تموم شدن ... چقدر فکرای آب دوخیاری تو ذهنمه .

دوست داشتم تو کمد دیواریم یه پنجره بود که رو به یه اتوبان باز میشد . شبا صدای تکو توکه ماشینا رو دوست دارم . انگار آدم هیپنوتیسم میشه !!!

به فردا فکر میکنم که احتمالا به کلاسه جزایری دیر میرسم . حاضرم شرط ببندم بهاره هنوز جواب سلاممو نداده میگه چرا انقدر چشات پف کرده ؟

بلافاصله بعدش یاده اون 27 واحدی که باید پاس بشه تا لیسانسشو بگیره میوفتم . راستی علی تو کی سر کلاس رفتی که من نفهمیدم ؟؟؟ باحالیش به اینه که حوصله ی پاس کردن این واحدای موندرو نداره !!!

انگار همین دیروز بود ازش پرسیدم : چه جوری قبول شدی ؟ گفت : با خدا بود ! گفتم با خدا یا بندش ؟

 خدای من ! وای خدا ! من همه چی یادمه . یادم میمونه  . یادم نمیره . یادم میمونه .  ولی اون هیچی ! حتی قولایی که میده !

چی دارم میگم  ... ؟

تقدیم به سارای دلم :

اگه میشکنم کناره اسمه تو     اگه تا آخره این جاده می آم

به بزرگیه نگاهه تو قسم     من تو رو به خاطره خودت می خوام

بزا این ترانرو هدیه کنم    به نیازی که تو رگهای منه

بزا تا سحر برات گریه کنم   من نمازم تو رو هر روز دیدنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:33  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نمیدونم از کیه ولی من از تو شنیدم :
خونه کوچیکه بابا ، بهتر از خونه
بزرگه مرد همسایس !!!


پیوندهای روزانه
سر حد عشق
پرسپولیسه زلزله
آوا
عاشق فراری (کجا هستی)
فقط فوتبال
فرزانه عزیز
زمهریر مهربون
رزا
یه خاطره ...
رسواترین عاشق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
پیوندها
yahoo
Ansarian.tk
Google
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان