![]() |
![]() |
|
| !! BUT ALLAH IS YOUR PROTECTOR AND HE IS THE BEST OF HELPER |
|
چشاتو ببند ...! اگه حست یه لحظه ، فقط یه لحظه رهات میکرد ؟! به حاله خودت ؟! اونوقت میتونستی برای یه بارم شده به خودت ، به غیر فکر کنی . ولی نه ! بهش دچار شدم ! همون حسی که داره داغونم میکنه ! همونی که مثله یه سرطان تو تمامه بدنم ریشه کرده !همونی که تکراریه و تکراری نمیشه ! وقتی عینه دیوونه ها یه دفعه بدونه دلیل میخندی ؛ یا تو جمع بغضت میگیره که دلت میخواد هر جایی باشی به جز اونجایی که هستی ... جایی که یکی بفهمه چی میگی ! بازم همون سر درده همیشگی ؛ مثه اینه که یه عمر نخوابیدی ، نخوابیدی نخوااا ... چرا هرچی بهت نزدیکتر میشم و بیشتر میشناسمت انگار ازم فاصله میگیری ! شاید واقعا من اشتباه گرفتمت ... ! دلم میگه هر چی توشه رو به تو که میفهمی ، به تو که منی بگم ولی عقلم ...!!! چی میشد اگه فقط برای چند روز عقلو دل جاشونو عوض میکردن ؟ وقتی بهم میگی : " دقت کردی چیزایی که میگیرو فقط خودت میفهمی " ! به اینکه چقدر با اونی که فکر میکنم فرق داری مطمئن تر میشم !!! خدای من ... چرا امشب انقدر تاریکه ؟؟؟ شبی که برای هم اسم گذاشتیمو یادت میاد ؟ داشتی میترکیدی که چرا اسمه تو انقدر خشن بودو اسمی که تو بهم داده بودی انقدر آروم !!! راستی ؛ چند وقت بعدشو چی ؟ وقتی که کارت ناجیمو گرفتم ! میخواستم اولین نفر باشی که میبینیش !!! زیر پنجره اتاقت انقدر بوق زدم که همسایه ها ... واقعا خواب بودی ، خواب بودی ، خوااا ...؟؟؟ توی خلوت میگم ؛ اینجا کسی نیست ؛ خداییش که دلم خیلی صبوره !!! کسایی که باهام نزدیکتر بودن میدونستن که بعد از پسته ششم به بعد مخالف بود وبو ادامه بدم ولی من مثله همیشه فکر میکردم اگه به حرفش گوش بدم ... هیچ وقت فکر نمیکردم به خاطر بچه بازیه یه بچه تصمیم بگیرم دیگه برای همیشه آپ نکنم . در هر صورت قصهء وبلاگم یه دورانی بود از زندگیم ! تمام ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:41 توسط مرضیه |
|
|
" روان نوشت " باز از اون شباس که دارم از خواب میمیرم ولی انقدر تو فکرم حرفو خنده و گریس که باید تا صبح راه برم . از تو یخچال شیشه ترشی آلبالو رو در می آرم خالیش میکنم تو بشقاب روش انقدر نمک میزنم که سفید میشن . یاده حرفه مامانه طناز افتادم که میگفت " تو از فشار خون، جوون مرگ میشی " چه توهمی؛ جوون مرگ . اونجوری زودترمیبینمش . میام تو اتاقم . یه لحظه احساس میکنم خیلی دوسش دارم . میرم تو خلوته همیشگیم . چقدر خوبه که من انقدر کوچولوام که تو کمد دیواری جا میشم . صورتمو فرو میکنم تو لباسا . هر کدوم بوی یه عطری میده . اون مانتو مشکیمو میبینم که یه زمانی چقدر سرش با مامانم جروبحث کردیم . میگفت تو که نمیپوشیش چرا نگهداشتیش ؟ بزا بندازمش ؟ تو چشاش نیگاه میکنم و بهش میخندم ، یه ماچه سفت میکنمشو میگم : " نوچ " (آخه باره اول که ... ) لعنت به باره اول که همه چیز از همون جا شروع شد . همه چیزی که هیچی نیست ...! یه دفعه حرفای امروزه سارا یادم میوفته . لبخندم خشک میشه . " به چه عذابی اومدم تالار بزرگ کشور که فرزادو ببینم ، ولی ... " . سارایی ! سارای خوبم ! قوربونه هق هق گریه هات برم ! عوضش محمد آهنگیرو خوند که شعرش ماله فرزاد بود ... ! ببینم ، ببینمش ، دیدمش ، دیدن ، دیدار ، دید ... وای خدای من یاده سه شنبه دیوونم میکنه . همه چی انقدر فانتزی بود که .... باورم نمیشه ! طناز داشت پرواز میکرد . ساعت 10 شب از تهرانپارس یه ربعه رسوند میرداماد . 5 دقیقه ای رسوند فنجون . بعدشم ایستگاه اتوبوس ... و بعدش بی معنی ترین سلامی که میتونه بین دو نفر ردو بدل شه ! خدای من ! میخواستم کلی حرف بزنم . هیچی ! حتی یه کلمه هم به ذهنم نمیرسید . فقط تنها حرکتی که تونستم تو اون لحظه ی مسخره انجام بدم این بود که بگم : میخواستم بهت یه چیزی بگم ولی وقتی دیدمت ... . دلم میخواست یه دله سیر بزنمش ؛ یه دله سیر نگاش کنم ؛ یه دله سیر گله کنم ؛ یه دله سیر ... پس من کی از تو سیر میشم ؟؟؟ چرا در عینه پررویی یه مظلومیتی داری ؟ همشون قطاری وایسادن که یکی یکی بیان تو مخم . آلبالو ها تموم شدن ... چقدر فکرای آب دوخیاری تو ذهنمه . دوست داشتم تو کمد دیواریم یه پنجره بود که رو به یه اتوبان باز میشد . شبا صدای تکو توکه ماشینا رو دوست دارم . انگار آدم هیپنوتیسم میشه !!! به فردا فکر میکنم که احتمالا به کلاسه جزایری دیر میرسم . حاضرم شرط ببندم بهاره هنوز جواب سلاممو نداده میگه چرا انقدر چشات پف کرده ؟ بلافاصله بعدش یاده اون 27 واحدی که باید پاس بشه تا لیسانسشو بگیره میوفتم . راستی علی تو کی سر کلاس رفتی که من نفهمیدم ؟؟؟ باحالیش به اینه که حوصله ی پاس کردن این واحدای موندرو نداره !!! انگار همین دیروز بود ازش پرسیدم : چه جوری قبول شدی ؟ گفت : با خدا بود ! گفتم با خدا یا بندش ؟ خدای من ! وای خدا ! من همه چی یادمه . یادم میمونه . یادم نمیره . یادم میمونه . ولی اون هیچی ! حتی قولایی که میده ! چی دارم میگم ... ؟ تقدیم به سارای دلم : اگه میشکنم کناره اسمه تو اگه تا آخره این جاده می آم به بزرگیه نگاهه تو قسم من تو رو به خاطره خودت می خوام بزا این ترانرو هدیه کنم به نیازی که تو رگهای منه بزا تا سحر برات گریه کنم من نمازم تو رو هر روز دیدنه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:33 توسط مرضیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:42 توسط مرضیه |
|
|
سلام . امیدوارم در آرامش کامل باشید . میدونم خیلی بی معرفت شدم . به جونه هوشنگم درسام خیلی سنگین شده ، ولی همیشه به یادتون هستم و از کامنتاتون انرزی میگیرم . جا داره بازگشت شراره رو تبریک بگم و بهش بگم عزیزم خوشحالم از اینکه با تمومه این حرفایی که هست موندی ! از بقیه بچه هایی که رفتن انتظار داشتیم حداقل ماهی یه باربهمون سر بزنن . بچه هایی هم که سوال داشتن ، جوابشون باشه با بقیه تو پسته بعدی . راستی شعر سلام آخرو چون دوست داشتم گذاشتم وگرنه دلیله خاصی نداشت ! زمهریر از این اس.ام.است خیلی خوشم اومد. با اجازت گذاشتم تو وبم . خدا میتوانست مردی بسازد که بعد از تو در غربتش جان بگیرد . واو میتوانست یک سنگ باشد دگرگون شود شکل انسان بگیرد . خدا میتوانست اصلا نباشی ،خدا میتوانست عاشق نباشم . به جای تو برفی میامد که چشمم سراغ تو را از زمستان نگیرد . قربونه شما
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:54 توسط مرضیه |
|
|
" بسم الله الرحمن الرحیم " سلام ای غروب غریبانه ی دل / سلام ای طلوع سحر گاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی / خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن / خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای همنشینه همیشه / خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من / تو را میسپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب / تورا میسپارم به دامانه دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته / تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد / به دل میسپارم تو را تا نمیرد خداحافظ ای برگو باره دله من / خداحافظ ای سایه ساره همیشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:23 توسط مرضیه |
|
|
یسم الله الرحمن الرحیم سلام . امیدوارم در آرامش کامل باشید . امروز یعنی دوشنبه تیم استیل آذین اولین بازیشو مقابل احسان شهر ری ( توابع تهران ) انجام داد . که خوشبختانه نتیجه 2 بر 1 به سود استیل آذین بود . تبریک تبریک این بازی به دستور علی آقای پروین بلیتهاش به صورت رایگان بود تا بتونه تماشاچی های بیشتری رو به ورزشگاه بکشونه . برسیم به جوابای دوستای گلم : سحر جونم منم مثله تو ! این جدیدترین عکسیه که از علی دارم . تقریبا ماله یه ماه پیشه ...
المیرا متنی که به علی تقدیم کرده بودی واقعا قشتگ بود . حرف نداشت به خدا . فقط دلیله اسرارتو نمیفهمم . چرا نباید تو وب بذارمش ؟؟؟؟ چرااا ؟ آقای سعید ، جریانه دعوا تموم شد . بیخیال .حالا اینو از من نشنیده بگیرید ولی دعوا اصلا تورختکن نبوده . تو زمین اتفاق افتاده . اون پوسترم از طرف خودم تقدیم میکنم به همه کسایی که به وبم سر میزنن . حالا به هر دلیلی !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:18 توسط مرضیه |
|
|
سلام و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات . اول چند تا خبر دسته اول از علی : تیم استیل آذین دوشنبه ساعت 2 بامداد تو یه پرواز 5 ساعته تهران رو به مقصد اسپانیا ترک کرد . 2 ساعت بعدش هم مادرید بودن . اونا صبحها ساعت یه ربع به هشت بیدار میشن ، یه نوبت صبح و یه نوبت بعد از ظهر تمرین دارن ! |